معاونت بهداشت

امتیاز کاربران

ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال

گروه بهداشت رواني اجتماعي >داستان کوتاه

بازگشت

 
 

پيش از آنکه...

پیش از آن که از زیادی مسافتی که رانندگی کرده ایدشکایت کنید، به آن کسی بیندیشید که همان مسیر را با پای پیاده طی می کند.

پیش از آن که از غذایی که خوردید ایراد بگیرید، به آن کسی بیندیشید که چیزی برای خوردن ندارد.

پیش ازآن که از همسرتان گله کنید ، به آن کسی بیندیشید که گریه کنان در پیشگاه خدا زانو زده و مونسی از او می طلبد.

پیش از آن که از فرزندتان انتقاد کنید، به آن کسی بیندیشیدکه در آرزوی بچه دار شدن می سوزد و راه به جایی نمی برد.

و آن هنگام که خسته اید و ناراضی از شغلی که دارید، به آن کسی بیندیشید که بیکار یا معلول است.

اما پیش از آن که انگشت اتهام را بهسوی کسی نشانه بروید ، به خاطر بیاورید که همه ما گناهکاریم و در نهایت همه ما باید جوابگوی یگانه خالق قادر باشیم.

و آن هنگام که به واسطه داشتن افکار مزاحم و آزاردهنده سخت اندوهگین هستید، لبخندی زده و خدا را شکر کنید که هنوز زنده هستید و در تکاپو و تلاش.

زندگی عطیه خداوند است پس تو ای انسان آگاه :

زندگی کن ...

ازآن لذت ببر...

شکرانه اش را بجا آور...

و اهداف زندگیت را به تمامی جامه عمل بپوشان.

 
 
 
 
 
 
 
 

امتیاز کاربران

ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال

گروه بهداشت رواني اجتماعي >داستان کوتاه

بازگشت

 
 

تبديل نقطه ضعف به نقطه قوت

 

کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود،برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد.پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش

یک قهرمان جودو بسازد !استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاهها ببیند،در طول شش ماه استاد فقط روی بدنسازی کودک کار کرد و در این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد،بعد از شش ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود.استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آنتک فن کار کرد. سرانجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان،با آن تک فن همه حریفان خود را شکست! سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاهها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود.

وقتی مسابقات به پایان رسید،در راه بازگشت به منزل ،کودک از استاد راز پیروزی اش را پرسید؟ استاد گفت: "دلیل پیروزی تو این بود که اولا به همان یک فن به خوبی مسلط بودی،ثانیا تنها امیدت همان یک فن بود،و سوم اینکه تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن،گرفتن دست چپ حریف بود،که تو چنین دستی نداشتی!

یاد بگیر که در زندگی،از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوتاستفاده کنی،راز موفقیت در زندگی،داشتن امکانات نیست،بلکه استفاده از((بی امکانی)) به عنوان نقطه قوت است".

 
 
 
 
 
 
 
 

امتیاز کاربران

ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال

گروه بهداشت رواني اجتماعي >داستان کوتاه

بازگشت

 
 

تیز کردن اره

فردی در حال اره کردن تنه قطور یک درخت بود،اره را مرتب عقب وجلو می برد.اما پس از تقریبایک روز کار،می بیندکه هنوز نصف آن را اره کرده است. در همین حال،چشمش به مردی می افتد که با او شروع به کار کرده بود اما چیزی نمانده درخت را بیندازد. چشمانش از تعجب گرد می شود و می پرسد: ((چطور کار کردی؟ تو داری تمامش می کنی در حالی که تمام وقت هم اینجا نبودی و چندبار در میان کار آن را رها کردی و به استراحت پرداختی؟ چه شد؟))

مرد لبخند می زند و پاسخ می دهد:((تو دیدی که من هر از گاهی کار را رها کردم اما ندیدی هربار که برای استراحت می رفتم اره ام را تیز می کردم.))

نتیجه اینکه:روزهای هفته را نامگذاری کنید و روزی را نیز به ((خانواده)) اختصاص دهید. دچار این فکر اشتباه نشوید که به علت کار زیاد،فرصتی برای این کار ندارید. پیشرفت در کارها نه به میزان وقتی که صرف آنها می کنید،بلکه به مقدار اشتیاق و انرژی هنگام فعالیت بستگی دارد. آن عشق،شادی و انرژی که در کنار خانواده تان بدست می آورید شما را در طول هفته در انجام کارهای روزانه تان کمک خواهد کرد.

 
 
 
 
 
 
 
 

امتیاز کاربران

ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال

گروه بهداشت رواني اجتماعي >داستان کوتاه 

بازگشت

 
 

خودارزیابی

پسر کوچکی وارد مغازه ای شد،جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد،برروی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره.

مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد.

پسرک پرسید:((خانم،می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟))

زن پاسخ داد:((کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.))

پسرک گفت:((خانم،من این کار را با نصف قیمتی که اوانجام می دهد انجام دهم .))

زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.

پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد:((خانم،من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتانجارو می کنم ،در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت)). مجددا زن پاسخش منفی بود.

پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت،گوشی را گذاشت. مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت :((پسر،از رفتارت خوشم آمد،به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم)).

پسر جوان جواب داد: ((نه ممنون،من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم. من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند))!

 
 
 
 
 
 
 
 

امتیاز کاربران

ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال

گروه بهداشت رواني اجتماعي >داستان کوتاه

بازگشت

 
 

داستان بخت بیدار ...

روزی روزگاری نه در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می کرد که همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میکرد "بخت با من یار نیست" و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد.
پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار کردن بخت خود به فلان کشور نزد جادوگری توانا برود.
او رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید. گرگ پرسید: "ای مرد کجا می روی؟"
مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!"
گرگ گفت : "میشود از او بپرسی که چرا من هر روز گرفتار سر دردهای وحشتناک می شوم؟"
مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد.
او رفت و رفت تا به مزرعه ای وسیع رسید که دهقانانی بسیار در آن سخت کار می کردند.
یکی از کشاورزها جلو آمد و گفت : "ای مرد کجا می روی ؟"
مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!"
کشاورز گفت : "می شود از او بپرسی که چرا پدرم وصیت کرده است من این زمین را از دست ندهم زیرا ثروتی بسیار در انتظارم خواهد بود، در صورتی که در این زمین هیچ گیاهی رشد نمیکند و حاصل زحمات من بعد از پنج سال سرخوردگی و بدهکاری است ؟"
مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد.
او رفت و رفت تا به شهری رسید که مردم آن همگی در هیئت نظامیان بودند و گویا همیشه آماده برای جنگ.
شاه آن شهر او را خواست و پرسید : "ای مرد به کجا می روی ؟"
مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!"
شاه گفت : " آیا می شود از او بپرسی که چرا من همیشه در وحشت دشمنان بسر می برم و ترس از دست دادن تاج و تختم را دارم، با ثروت بسیار و سربازان شجاع تاکنون در هیچ جنگی پیروز نگردیده ام ؟"
مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد.
پس از راهپیمایی بسیار بالاخره جادوگری را که در پی اش راه ها پیموده بود را یافت و ماجراهای سفر را برایش تعریف کرد.
جادوگر بر چهره مرد مدتی نگریست سپس رازها را با وی در میان گذاشت و گفت : "از امروز بخت تو بیدار شده است برو و از آن لذت ببر!"
و مرد با بختی بیدار باز گشت...

به شاه شهر نظامیان گفت : "تو رازی داری که وحشت برملا شدنش آزارت می دهد، با مردم خود یک رنگ نبوده ای، در هیچ جنگی شرکت نمی کنی، از جنگیدن هیچ نمی دانی، زیرا تو یک زن هستی و چون مردم تو زنان را به پادشاهی نمی شناسند، ترس از دست دادن قدرت تو را می آزارد.
و اما چاره کار تو ازدواج است، تو باید با مردی ازدواج کنی تا تو را غمخوار باشد و همراز، مردی که در جنگ ها فرماندهی کند و بر دشمنانت بدون احساس ترس بتازد."
شاه اندیشید و سپس گفت : "حالا که تو راز مرا و نیاز مرا دانستی با من ازدواج کن تا با هم کشوری آباد بسازیم."
مرد خنده ای کرد و گفت : "بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر تو نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور کرده است!"
و رفت...

به دهقان گفت : "وصیت پدرت درست بوده است، شما باید در زیر زمین بدنبال ثروت باشی نه بر روی آن، در زیر این زمین گنجی نهفته است، که با وجود آن نه تنها تو که خاندانت تا هفت پشت ثروتمند خواهند زیست."
کشاورز گفت: "پس اگر چنین است تو را هم از این گنج نصیبی است، بیا باهم شریک شویم که نصف این گنج از آن تو می باشد."
مرد خنده ای کرد و گفت : "بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر گنج نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور کرده است!"
و رفت...

سپس به گرگ رسید و تمام ماجرا را برایش تعریف کرد و سپس گفت: "سردردهای تو از یکنواختی خوراک است اگر بتوانی مغز یک انسان کودن و تهی مغز را بخوری دیگر سر درد نخواهی داشت!"
شما اگر جای گرگ بودید چکار می کردید ؟
بله. درست است! گرگ هم همان کاری را کرد که شاید شما هم می کردید، مرد بیدار بخت قصه ی ما را به جرم غفلت از بخت بیدارش درید و مغز او را خورد.