معاونت بهداشت

امتیاز کاربران

ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال

گروه بهداشت رواني اجتماعي >داستان کوتاه

بازگشت

 
 

سوپ سنگ

سالها پیش سه سرباز گرسنه وزخمی که از جنگ برگشته بودند به روستای کوچکی رسیدند روستائیان زحمتکش ورنجور که آن سال برداشت کمی داشتند وسال های جنگ را تحمل می کردند هماه چیز های اندکی که برای خوردن داشتند به سرعت مخفی کردند وبرای دیدن سربازان به میدان روستا رفتند .

روستائیان با نگرانی دست روی دست می زدند واز این که چیزی برای خوردن ندارند شکایت می کردند ومی نالیدند .

سربازان با آرامی با یکدیگر صحبت کردند سرباز اول روبه کدخدا کرد وگفت زمین های خشک شما چیزی برای شما باقی نگذاشته است تا با دیگران تقسیم کنید پس ما شما را با آنچه که داریم ولو اندک سهیم می کنیم ((راز این که چطور می شود از سنگ سوپ درست کنیم ))

روستائیان بسیار کنجکاو شدند و به هیجان آمدند وخیلی سریع بزرگترین قابلمه ای را که در روستا وجود داشت را آوردند وسربازان سه تکه سنگ درون قابلمه انداختند . سرباز دوم گفت : سوپ خوشمزه ای خواهد شد اما کمی نمک ومقداری جعفری واقعا آن را بی نظیر می کند ناگهان یکی از روستائیان از جا پرید وگفت شانسی!

آلان یادم آمد که کمی نمکوجعفری با قی مانده است وسپس با سرعت دوید وبا دامنی پر از جعفری وشلغم برگشت .

همانطور که قابلمه به جوش می آمد حافظه روستائیان هم بهتر می شد جو، هویچ ، گوشت وخامه هم پیداشد

با داشتن قابلمه ای به این بزرگی ویک بشکه نوشیدنی که به طرف میدان روستا در حال غلت خوردن بود مثل این بود که همگی اهل روستا به یک مهمانی دعوت شده اند صبح روز بعد سربازان از خواب بیدار شدند ودیدند اهالی روستا بهترین نان وپنیر های روستا را برای آنها آورده اند .

کدخدا رو به سربازان کرد وگفت شما بزرگترین وبهترین هدیه را به ما دادید راز این که چطور می شود از سنگ سوپ درست کنیم و ما هرگز محبت شمارا فراموش نخواهیم کرد یکی از سربازان رو به جمعیت کرد وگفت : رازی در میان نیست کاملا مشخص است که ما باسهیم بودن وشریک شدن با یکدیگر می توانیم جشن وضیافتی بر پا کنیم .

 
 
 
 
 
 
 
 

امتیاز کاربران

ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال




 














 

 

  شیوه زندگی سالم (دست نوشته ها)
 
 
 
 



  


  

سال نو ، انقلابي نو از درون




بهار و گلستان انديشه ها










دوستي با خود


 

 

فکر مثبت بجای فکر منفی



پسر بچه و درخت سیب


 

 

گفتگو با خدا



مغاير ت هاي زمان ما


 

 

الفباي خوشبختي



امید 




 سلامتی



زندگي براي خود يا ..




موفقیت با ..



 درسی از پروانه

 

 مديريت اثربخش يا ..



 زندگي براي ازدواج يا ازدواج براي زندگي




 لحظه حال هديه الهي



نماز ؟!




چقدر حق گرا هستيم؟



رازعشق




آينده مطمئن با سرمايه گذاري در سلامت



مارا چه شده؟




آيا ازدواج ها بر اساس آگاهي و علم است يا ...








قطره اي در دريا


عوامل موثر بر سلامتی
الفباي زندگي
مکتب آينه

 


 

دوستي با خود

 
 

پل سازی یا خراب کردن پل 











امتیاز کاربران

ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال

گروه بهداشت رواني اجتماعي >داستان کوتاه

بازگشت

 
 

پول

 
يک سخنران معروف در مجلسي که دويست نفر در آن حضور داشتند، يک اسکناس بيست دلاري را از جيبش بيرون آورد و پرسيد: چه کسي مايل است اين اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرين بالا رفت. سخنران گفت: بسيار خوب، من اين اسکناس را به يکي از شما خواهم داد ولي قبل از آن ميخواهم کاري بکنم. و سپس در برابر نگاه‏هاي متعجب، اسکناس را مچاله کرد و باز پرسيد: چه کسي هنوز مايل است اين اسکناس را داشته باشد؟ و باز دستهاي حاضرين بالا رفت. اين بار مرد، اسکناس مچاله شده را به زمين انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آنرا روي زمين کشيد. بعد اسکناس را برداشت و پرسيد: خوب، حالا چه کسي حاضر است صاحب اين اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت. سخنران گفت: دوستان، با اين بلاهايي که من سر اسکناس آوردم، از ارزش اسکناس چيزي کم نشد و همه شما خواهان آن هستيد. و ادامه داد: در زندگي واقعي هم همين‏طور است، ما در بسياري موارد با تصميماتي که ميگيريم يا با مشکلاتي که روبه‏رو ميشويم، خم ميشويم، مچاله ميشويم، خاک‏آلود ميشويم و احساس ميکنيم که ديگر پشيزي ارزش نداريم، ولي اينگونه نيست و صرف‏نظر از اينکه چه بلايي سرمان آمده است، هرگز ارزش خود را از دست نميدهيم و هنوز هم براي افرادي که دوستمان دارند، آدم پر ارزشي هستيم
 
 
 
 
 
 
 
 
 

امتیاز کاربران

ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال

گروه بهداشت رواني اجتماعي >داستان کوتاه

بازگشت

 
 

درسی از ادیسون

ادیسون در سنین پیری پس از كشف لامپ، یكی از ثروتمندان آمریكا به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمایشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگی بود هزینه میكرد...
این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شكل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود.

در همین روزها بود كه نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا كاری از دست كسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است!
آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود...

پسر با خود اندیشید كه احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سكته می كند و لذا از بیدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید كه پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یك صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می كند!!!

پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید كه پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می برد.

ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست؟!!رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟!!حیرت آور است!!!
من فكر می كنم كه آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است!وای! خدای من، خیلی زیباست! كاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. كمتر كسی در طول عمرش امكان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهدداشت! نظر تو چیست پسرم؟!!

پسر حیران و گیج جواب داد:پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می كنی؟!!!!!!
چطور میتوانی؟! من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟!

پدر گفت:پسرم از دست من و تو كه كاری بر نمی آید. مامورین هم كه تمام تلاششان را می كنند. در این لحظه بهترین كار لذت بردن از منظره ایست كه دیگر تكرار نخواهد شد...!
در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فكر می كنیم! الآن موقع این كار نیست! به شعله های زیبا نگاه كن كه دیگر چنین امكانی را نخواهی داشت!!!

توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول كار بود و همان سال یكی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری او گرامافون را درست یك سال پس از آن واقعه اختراع کرد...

 
 
 
 
 
 
 
 

امتیاز کاربران

ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال

گروه بهداشت رواني اجتماعي >داستان کوتاه

بازگشت

 
 

زباله های فکر

 
تصور کنید که در یک روز آفتابی گرم و فرح بخش رانندگی می کنید.همه شیشه ها و سقف خودرو باز هستند.چراغ راهنمایی قرمز می شود.خودروها در اطراف شما ترمز می کنند.کسی در خودروی کناری شما خم می شود و یک بسته زباله را از خودروی خود برمی دارد و ته مانده های ماهی،چیپس،جعبه سیگار،قوطی غذاهای مصرف شده را از شیشه به داخل خودروی شما پرتاب می کند.چه می کنید؟

فکر می کنم عصبانی می شوید.کیسه آشغال را برمی دارید و آن را به درون خودروی خودش می اندازید و با لحنی خشمگین به او می گویید:((چرا این کار را کردی؟))

ما هرگز دوست نداریم دیگران زباله هایشان را به درون خودروی ما بیندازند،اما به آنها اجازه می دهیم زباله های فکرشان را،افکار منفی ،آیه های یاس،ناامیدی ها،ترس و بیم هایشان را به ذهن ما سرازیر کنند.چرا؟

امیل کوئه با مثالی زیبا نحوه عملکرد تلقینات منفی و مثبت را بیان می کند.تصور کنید که بهداشت روانی ما مانند یک تابلوی نفیس و سنگین است که توسط چند میخ به دیواری نصب و ثابت شده است.اگر این میخ ها فرضا تلقینات منفی وپوسیده باشند تابلو وضعیتی ناپایدار پیدا می کند و احتمال دارد که پس از سقوط بر زمین نابود هم بشود یا اینکه شدیدا صدمه ببیند،در این شرایط،بهترین کاری که می توانیم انجام دهیم این است که به تدریج و یکی یکی میخ های فرسوده کج و ضعیف را خارج و به جای آنها میخ های سالم را که همان تلقینات سالم است جایگزین کنیم.